بز و گرگ
یکی بز به گرگی ز بامی بلند
سخن گفت نالایق و ناپسند
ز پایین به حسرت چنین گفت گرگ
تو را بام بنموده این سان دلیر
فرو تر اگر آیی و ایستی
من آنگه بگویم که تو کیستی
بسی دون که گردد دلیر از مقام
چو آن بز که شد بر هوا روی بام
یکی بز به گرگی ز بامی بلند
سخن گفت نالایق و ناپسند
ز پایین به حسرت چنین گفت گرگ
تو را بام بنموده این سان دلیر
فرو تر اگر آیی و ایستی
من آنگه بگویم که تو کیستی
بسی دون که گردد دلیر از مقام
چو آن بز که شد بر هوا روی بام
در نظرسنجى چشمان تو ثابت شده است مژه هايت به خودى قالب ضرب المثل است ۳۶ درصد چشمان تو جنسش عسل است مابقى قهوه و فنجان و شراب و غزل است
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم... با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق، اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر
زندگی تلخ است، از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض، جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی:عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر...
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم... با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق، اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر
زندگی تلخ است، از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض، جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی:«عاشقم»
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر...
زندگی یک چمدان است که می آوری اش
بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش
خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکِش اَره که کوتاه شوم
مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرتِ نَمرودم باش
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین،زحمت آوار نکِش
نفَست باز گرفت،این همه سیگار نکِش
آن به هر لحظه ی تب دارِ تو پیوند منم
آنقَدَر داغ به جانم که دماوند منم
توله گرگی که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی،جگری،سوخته مهمانِ منی
چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
جامِ معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطبِ عرشِ نخیل و قدِ کوتاه منم
مظهرِ جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کَندم
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز بَرم پنجه به خالی بزنم
خنده های نَمَکینت،تبِ دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم
مویِ بَرهم زده اَت،جنگلِ انبوه از دود،
مگر آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لبِ تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ تواَم آزادم
چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه اَم را به گلوبندِ تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
دوزخِ نِی شدم و شعله دواندم به تَنت
شعله پوشیدم و مشغولِ به تن سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشمِ همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماهِ من روی گرفت و سرِ مریخ نشست
آسِ در مُشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکَسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقَدَر سرد شدم،از دَهَنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خرِ زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم
زیرِ بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر، سرِ پاییز توافق کردیم
هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دور، دهان روی دهانم زد و رفت
همه ی شهر مهیاست مبادا که تو را
آتشِ معرکه بالاست مبادا که تو را
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پیِ یک شامِ بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مردِ بدنام زیاد است مبادا که تو را
پشت دیوار نشستند مبادا که تو را
نانجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دل به دریا زده ای،پهنه سراب است نرو
برف و کولاک زده،راه خراب است نرو
بی تو من با بدنِ لختِ خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالتِ تهران چه کنم
بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شبِ وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بیکار و کَسم،وسعتِ پشتم خالیست
گل تو باشی منِ مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پُر از جمعه ی بی حوصله هاست
و جهان مادرِ آبستنِ خط فاصله هاست
پسری خیر ندیدَم که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
می پَرم،دلهره کافیست،خدایا تو ببخش
مرگ دل، دستِ خودم نیست خدایا تو ببخش....
زندگی یک چمدان است که می آوری اش
بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش
خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکِش اَره که کوتاه شوم
مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرتِ نَمرودم باش
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین،زحمت آوار نکِش
نفَست باز گرفت،این همه سیگار نکِش
آن به هر لحظه ی تب دارِ تو پیوند منم
آنقَدَر داغ به جانم که دماوند منم
توله گرگی که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی،جگری،سوخته مهمانِ منی
چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
جامِ معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطبِ عرشِ نخیل و قدِ کوتاه منم
مظهرِ جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کَندم
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز بَرم پنجه به خالی بزنم
خنده های نَمَکینت،تبِ دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم
مویِ بَرهم زده اَت،جنگلِ انبوه از دود،
مگر آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لبِ تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ تواَم آزادم
چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه اَم را به گلوبندِ تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
دوزخِ نِی شدم و شعله دواندم به تَنت
شعله پوشیدم و مشغولِ به تن سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشمِ همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماهِ من روی گرفت و سرِ مریخ نشست
آسِ در مُشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکَسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقَدَر سرد شدم،از دَهَنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خرِ زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم
زیرِ بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر، سرِ پاییز توافق کردیم
هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دور، دهان روی دهانم زد و رفت
همه ی شهر مهیاست مبادا که تو را
آتشِ معرکه بالاست مبادا که تو را
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پیِ یک شامِ بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مردِ بدنام زیاد است مبادا که تو را
پشت دیوار نشستند مبادا که تو را
نانجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دل به دریا زده ای،پهنه سراب است نرو
برف و کولاک زده،راه خراب است نرو
بی تو من با بدنِ لختِ خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالتِ تهران چه کنم
بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شبِ وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بیکار و کَسم،وسعتِ پشتم خالیست
گل تو باشی منِ مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پُر از جمعه ی بی حوصله هاست
و جهان مادرِ آبستنِ خط فاصله هاست
پسری خیر ندیدَم که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
می پَرم،دلهره کافیست،خدایا تو ببخش
مرگ دل، دستِ خودم نیست خدایا تو ببخش....
اگر زِ گور، به جایی دری نباشد چه؟!
وگر تمام شود، محشری نباشد چه؟!
گرفتم اینکه دری هست و کوبهای دارد...
در آن کویر، کسِ دیگری نباشد چه؟!
کفنکِشان چو در آیم زِ خاک و حق خواهم،
دبیرِ محکمه را دفتری نباشد چه؟!
شرابِ خُلَّرِ شیراز دادهام از دست...
خبر زِ خمرهی گیراتری نباشد چه؟!
چنین که زحمتِ پرهیز بُردهام اینجا،
به هیچ کرده اگر کیفری نباشد چه؟!
بَرَنده کیست در این بازیِ سیاه و سپید؟
در آن دقیقه اگر داوری نباشد چه؟!
ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ می شکست
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !
ﮐﺎﺵ می شد ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺎﺵ می شد ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ! !
ایام خشکسالی و قحطی کشاورز رفت پیش آسیابان بهش گفت تو رو به خدا بچه های من دارن از گرسنگی می میرن قحطی یه خورده به ما گندم بده گندم آسیابان یه خورده گندم ریخت توی دستمال گره زد بهش داد همانطور که گندم ها رو گرفته بود داشت دعا می کرد می گفت خدایا به حق عزتت گره از مشکلات مردم باز کن گره از گرفتاریهای مردم باز کن گره از خشکسالی و قحطی که ما رو گرفته باز کن اینقد گره گره کرد تا گره دستمال باز شد همه گندمها ریخت رو زمین عصبانی شد رو کرد به خدا گفت:
سالها نرد خدائی باختی / این گره را زان گره نشناختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز / کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود / این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط / یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک / تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر / دید افتاده یکی همیان زر
یه صدایی در درون بهش گفت: تو مبین اندر درختی یا به چاه / تو مرا بین که منم مفتاح راه
سر پنهان است اندر صد غلاف / ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
عقل را خود با چنین سودا چه کار / کر مادرزاد را سورنا چه کار
سجده کرد و گفت کای رب ودود / من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است / هر که را فقری دهی، آن دولتی است
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر / آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر / رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که میگوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست