راز و نیاز کشاورز
ایام خشکسالی و قحطی کشاورز رفت پیش آسیابان بهش گفت تو رو به خدا بچه های من دارن از گرسنگی می میرن قحطی یه خورده به ما گندم بده گندم آسیابان یه خورده گندم ریخت توی دستمال گره زد بهش داد همانطور که گندم ها رو گرفته بود داشت دعا می کرد می گفت خدایا به حق عزتت گره از مشکلات مردم باز کن گره از گرفتاریهای مردم باز کن گره از خشکسالی و قحطی که ما رو گرفته باز کن اینقد گره گره کرد تا گره دستمال باز شد همه گندمها ریخت رو زمین عصبانی شد رو کرد به خدا گفت:
سالها نرد خدائی باختی / این گره را زان گره نشناختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز / کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود / این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط / یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک / تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر / دید افتاده یکی همیان زر
یه صدایی در درون بهش گفت: تو مبین اندر درختی یا به چاه / تو مرا بین که منم مفتاح راه
سر پنهان است اندر صد غلاف / ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
عقل را خود با چنین سودا چه کار / کر مادرزاد را سورنا چه کار
سجده کرد و گفت کای رب ودود / من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است / هر که را فقری دهی، آن دولتی است
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر / آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر / رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر