آهای آیندگان

آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می‌جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعف‌های ما حرف می‌زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
به یاد آورید که ما بیش از کفش‌هامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدان‌های جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب می‌دانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می‌کند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می‌کند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید!

ایندفعه به جای شعر ، قصه

فریدون یه انگشت نداشت، مادر زادی;
انگشت اشاره‌ی دست چپ نداشت!
'
ننه بابای خوب داشت، خانواده‌ی درست حسابی;
مدرسه‌ی خوب درس خوند; سفرای خوب خوب رفت;
دانشگاه رفت، مهندس شد،
اما..
یه انگشت نداشت..
همین درد توی سینه‌ش بود!
'
درد بدتر اینکه دختری که عاشقش بود بخاطر همین یه دونه انگشت نداشته، بهش جواب رد داد;
اونجا بود که هرچی فریدون کلاس موفقیت و عزت نفس رفته بود، دود هوا شد!
چندسالی گذشت و فریدون با دختر خوبی ازدواج کرد،
میگفت خوب، چون فریدون رو با انگشت نداشته‌ش خواسته بود!
بعد چندسال زندگی، فریدون فهمید غم عشقش اونقدرا هم دردناک نبوده و بی جهت عمری غصه‌شو خورده;
درد بدتر اینه که هنوز بچه‌ای نداشت;
تو حین و بین دوا درمون;
مادر فریدون مُرد!
اونجا بود که فریدون فهمید درد بدتر غم بی مادریه، بچه نداشتن چه اهمیت داشت وقتی خودش گلی به سر مادرش نزده بود و الان حسرت روی حسرت تلمبار می‌کرد..
'
بالاخره خدا به فریدون یه دختر سالم داد، همون لحظه اول به دستای بچه‌ش نگاه کرد که یه وقت انگشتی کم نباشه..
'
بچه بزرگ شد،
پدر فریدون مرد،
زنش مریض شد،
فریدون پیر شد..
دم مرگش..;
به دخترش گفت: ما آدما همیشه فکر میکنیم یه چیزی نداریم..
فکر میکنیم خونمون کوچیکه، ماشینمون خوب نمیرونه، هوامون بده، اونی که خواستیمش رفته، عزیزمون مُرده..
انقد تو زندگیمون فکر نداشته‌هاییم که یادمون میره چیا رو داریم، کیا رو داریم..
اونقد حساب کتاب دل و عقلمون اشتباهه که چشم باز می‌کنیم، می بینم ساعتای آخر عمرمونه و حیف که کیف زندگی رو نکردیم..

'
کاش ده انگشت نداشتم، اما کم غصه میخوردم،
اون موقع کمتر هرروز می مُردم..!
تو مث من نشو بابا جان..زندگی هرچی باشه..خوبه!

دوستی هر که ترا روشن است  چون دلت انکار کند دشمن است

قلب زنی چند که برخاستند

قالبی از قلب نو آراستند

چون شکم از روی بکن پشتشان

حرف نگهدار ز انگشتشان

پیش تو از نور موافق‌ترند

وز پَسَت از سایه منافق‌ترند

ساده‌تر از شمع و گره‌تر ز عود

ساده به دیدار و کره در وجود

جور پذیران عنایت گذار

عیب نویسان شکایت شمار

مهر، دهن در دهن آموخته

کینه، گره بر گره اندوخته

گرم ولیک از جگر افسرده‌تر

زنده ولی از دل خود مرده‌تر

صحبتشان بر محل در مزن

مست نه‌ای پای درین گل مزن

خازن کوهند مگو رازشان

غمز نخواهی مده آوازشان

لاف زنان کز تو عزیزی شوند

جهد کنان کز تو به چیزی شوند

چون بود آن صلح ز ناداشتی

خشم خدا باد بر آن آشتی

هر نفسی کان غرض‌آمیز شد

دوستیی دشمنی‌انگیز شد

دوستیی کان ز توئی و منیست

نسبت آن دوستی از دشمنیست

زهر ترا دوست چه خواند؟ شکر

عیب ترا دوست چه داند؟ هنر

دوست بود مرهم راحت رسان

گرنه رها کن سخن ناکسان

گربه بود کز سر هم پوستی

بچه خود را خورد از دوستی

دوست کدام؟ آنکه بود پرده‌دار

پرده‌درند اینهمه چون روزگار

جمله بر آن کز تو سبق چون برند

سکه کارت بچه افسون برند

با تو عنان بسته صورت شوند

وقت ضرورت به ضرورت شوند

دوستی هر که ترا روشن است

چون دلت انکار کند دشمن است

تن چه شناسد که ترا یار کیست

دل بود آگه که وفادار کیست

یکدل داری و غم دل هزار

یک گل پژمرده و صد نیش خار

ملک هزارست و فریدون یکی

غالیه بسیار و دماغ اندکی

پرده درد هر چه درین عالمست

راز ترا هم دل تو محرمست

چون دل تو بند ندارد بر آن

قفل چه خواهی ز دل دیگران

گرنه تنک دل شده‌ای وین خطاست

راز تو چون روز به صحرا چراست؟

گر دل تو نز تنکی راز گفت

شیشه که می خورد چرا باز گفت

چون بود از همنفسی ناگزیر

همنفسی را ز نفس وا مگیر

پای نهادی چو درین داوری

کوش که همدست به دست آوری

تا نشناسی گهر یار خویش

یاوه مکن گوهر اسرار خویش