زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد!
زندگی درد قشنگیست!
به جز شبهایش؛ که بدون تو فقط خوابِ پریشان دارد
یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟!
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد…
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند…

خواب دیدم که تو رفتی…
بدنم جان دارد!
شیخ و من هر دو طلبکارِ بهشتیم
ولی من به تو او به نماز خودش ایمان دارد
اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد!
من از آن روز که در بند توام فهمیدم، زندگی درد قشنگیست که جریان دارد…

امید به آینده

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
چیست این سوی امید که از دو چشم می‌آید
صاحب این چشم های پر امید تویی
ای که فکر و خیال مرا پر کرده ای ز خود
صاحب این دل بیقرارم تویی
دلتنگی بریده است امانم را ، ای داد
که باعث این آشوب و دل بیقراری تویی
آغوشی که باز می‌کند راه کهکشان را در من
صاحب این آغوش امن تویی
لبهایی که مدام دل هوس طعم شیرینش را می‌کند
و می‌برد مرا به اوج لذت زندگی صاحبش تویی
چشمانم می‌کشد انتظار که باز شود هر صبح
به دیدگان فرشته ی خوش قلب و زیبا که تویی
دل بی بهانه آشوب می‌شود گاهی
بعد از تامل می‌فهمد سبب این بی قراری ها تویی
کی تمام می‌شود این حس و حال دلتنگی
بی گمان وقتی که سنگینی روی سینه ام تویی

عصیان

این درد من
نه در بارانی که می بارد
نه در پاییز بیگانه
نه در جاده های خالی خالی

هر جایم شکسته
زمان در گیسوانت گم میشود
چشمانم در جاده هاست
علتش عصیان است عشقم

درونم میسوزد، درونم خون گریه می کند عصیان
در پشت سرم یک مشت دروغ
تو مرا در این درد انداختی
رفتی و سرم همش دود آلود است

تاسیان

خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟