زندگی سهراب

زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره
ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز

صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم
سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه
می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و
نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد

سرطان وطن!

سرطان وطن!
تو مپندار که در فکر تنمنگران سرطان وطنم
او که بیمار شود ما همه نیزمن که بیمار شوم ، یک بدنم
وطنم از تن من خسته تر استدرک کن درد مرا از سُخنم
به تو سوگند که از غُصّه خویشلحظه ای پیش تو من دم نزنم
من از آن یوسف گمگشته خویشمالک بوی خوش پیرهنم
کی برون آید از این چاه وطن؟کاش روزی که در او زنده منم !
غرب در راحت و من در صددِآب در هاون خود کوفتنم
من شفا می طلبم بهر وطننه شفای بدن خویشتنم
هرکجا جان مرا یار گزیدجسمم اما بِگُزیند وطنم
وپس از من بگذارید کمیخاک ایران به میان کفن ام
گرچه بی شعله و بی دود رَومعشق تایید کند سوختنم
شعلۀ شهر فرو خفت ولیمن پی شعله بر افروختنم.

عشقم

صبح می‌ بوسم تـو را شب توبه می‌گیرد مرا

صبح مشـتاقـم ولی شب حالِ استغفار نیست!

عاشقانه فروغ

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تواَم سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیَم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیَم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهٔ مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در ِ بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ِ ظلمتِ تردید ها

با تواَم دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور ؟

هایهوی زندگی در قعر گور ؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش ، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرّارها

گمشدن در پهنهٔ بازارها

آه ، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره ، با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی همآغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب ، تو

بستر رگهام را سیلاب ، تو

در جهانی این چنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ، ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه ، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم ، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه ، می خواهم که بشکافم ز هم

شادیَم یکدم بیالاید به غم

آه ، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان ، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها ؟

این شب خاموش و این آوازها ؟

ای نگاهت لای لایی سِحربار

گاهوار ِ کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لا جرم شعرم به آتش سوختی

حال دل

احوال دل، آن زلف دو تا داند و من

راز دل غنچه را، صبا داند و من

بی من تو چگونه ای، ندانم؟ اما

من بی تو در آتشم، خدا داند و من

باز باران

«باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه»

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و شيرین

كوچه ها شد، کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه

خاکستری

روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره ی بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته می شکنم
به انتظار فصل تو
تمام فصل ها گذشت
چه یأس بی نهایتی
ندیم من بود
فصل بد خاکستری
تسلیم
و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حریم من بود
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم
رشته ی تازیانه کن
روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره ی بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم

 

«تو رفتی»

تو خودت یه روز می‌گفتی باید دل بست
تو خودت یه روز عاشق بودی یادم هست

من خودم یه روز لبخندو یادت دادم
چی‌ شده که من از قلبت دور افتادم؟

تو رفتی هر چی بود با تو رفت
با تو رفت رویای با هم بودن

تو رفتی هر چی بود بی تو مرد
بی تو مرد روزای آروم من

بازم خیابون و شب‌گردیام
بازم سمت خاطراتت میام
منو یادت نیست دیوونه
من یادم می‌مونه
هر خوابی با هم دیدیم
می‌گفتیم می‌خندیدیم

تو رفتی هر چی بود با تو رفت
با تو رفت رویای با هم بودن

تو رفتی هر چی بود بی تو مرد
بی تو مرد روزای آروم من

"حسین غیاثی"

حضرت نان

حضرت نان
حضرت نان

کجاست بوی خوشت
بریده شد به کجا برکت تو
چرا شدی چو محنت من
کشیدم نه مگر زحمت تو
به صبح بی پنیری / به این اعصاب کیری
نمازم را قضا کن / سحر شاید تو سیری
کجایی تا ببینی مرا در چاه خویشم
به ذره ذره مردن جدا از قوم و خویشم
بساطم در خیابان شهید حضرت نان
به سگ دوهای ممتد به این پایان پایان
کسی باید بیاید مرا در خود بمیرد
کسی که حق نان را دوباره پس بگیرد
بدرم پدرم بدرم پدرم بدرم پدرم
بزنم به رگم که رها بشوی به زنی که تو مبتلا بشوم
بزنم بزنم بزنم بزنم
به تو حلقه شوم تو دعا بشوی به تو سجده کنم و خدا بشوم